::::  داغ شقایق  ::

 

 من به دنبال کسی می گردم که نگاهش آبی است و دلش داغ شقایق دارد

شقایق گفت با خنده...نه بیمارم ...نه تب دارم...اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

  گلی بودم به صحرایی...نه با این رنگ و زیبایی...

 نبودم آن زمان هرگز نشان عشق وشیدایی

 یکی از روزها که زمین تب دارو سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت

   تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده...تنم در آتش می سوخت

 ز راه آمد یکی خسته ... به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود . 

 نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود .

 اما طبیبان گفته بودندش : اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند...شود مرهم برای دلبرش... آن دم شفا یابد

 چنانچه با خودش می گفت : بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیا سوده...که افتاد چشم او ناگه به روی من...

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من

  به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد ...

  او می رفت و من در دست او بودم

 و او هر لحظه سر را رو به بالا ها ... تشکر از خدا می کرد .

پس از چندی زمین جون کوه آتش شد . زمین در حال سوختن بود .

 به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد ؟ در این صحرا که آبی نیست .

 به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وااااای بر من ...

  برای دلبرم هرگز دوایی نیست .و از این گل که جایی نیست .

    خودش هم تشنه بود اما !!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 نه حتی آبی ...نسیمی در بیابان کو ؟

  و دیگرداشت در دستش تمام جان من می سوخت که نا گه روی  زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد ...دلش لبریز ماتم شد .

 کمی اندیشه کرد ناگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت .

 نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم شکافت.... ز هم شکافت اما !!!

 آه........... صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

 زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هر جا بود را با غم رو به رو می کرد

 نمی دانم چه می گویم ... به جای آب خون خویش را به من می داد و

بر لب های او فریاد............

 بمان ای گل که تو تاج سرم هستی ...دوای دلبرم هستی... بمان ای گل..... بمان

و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

 گل همیشه عاشق شد

    

 

..:::: زندگی زیباست؛ زیباتر از آن که تصور میکنیم ::::...

        پنجره ها رو باز میکنم، تا جایی که میشه،بازه باز

        میخوام هوای تازه بیاد توی کوچه ؛ تازه ی تازه

        هوایی که بوی زندگی بده نه بوی نیستی،زنده ی زنده

        اونقدر زنده که هیجانش سر بکشه تا آسمون، بالای بالا

        میخوام همه چیز رو عوض کنم،از این رو به اون رو

        خیلی کارا باید بکنم، من هنوز وقت دارم،آره هنوز نفس میکشم

        دم و بازدمم پشت سر هم داره می آد

                           آره کوچه هنوز زنده ست ...

                 .....::::  می اندیشم ، پس زنده ام  ::::.....

 

..:::  میگه شاعر نیست ولی نوشته هاش حرف نداره؛ کاظم ایرانی ::....

 

اوستومده ساوالان یاتیب

 گوزیمدن آراز آخار

گوزلرین منه باخار

قلبیمه مین اوخ باتار

دیزیمی سانجی سیخار

الیمدن مین پارچا اوت چیخار

اورک یانار،قلم یازار،گوزلر یاتار،منه باخار،آراز آخار،اوخ تاخار،اوت چیخار

بیچاره اورک یانار

اوستومده ساوالان یاتیب