برشی از کتاب جاودانگی

زندگی در جهانی را تصور کن

که در آن آیینه نباشد.

تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی

و تصورت این است

که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی،

کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد.

وحشت خودت را مجسم کن!

تو صورت یک بیگانه را خواهی دید

و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی:

صورتِ تو،

خودِ تو نیست.

.......................

– جاودانگی اثر میلان کوندرا

و اما کرونا ...

روزهای سخت

سخت و جان کاه

شاید میزبان خوبی برایش بودم

که یک ماه میهمان وجودم شد

دست بردار هم نبود

آنقدر گشنه بود که گوشت به تنم نگذاشت

از بودنش خسته شده بودم

او نمی رفت و گاهی من تسلیم رفتن

اما ماندم

تا رویش را کم کنم

این اواخر با هم گلاویز هم شدیم

او تا چند روز نفسم را برید

و زمینم زد

نشکستم

صبر کردم و

خدا را دیدم

دستم را گرفت

بلند شدم...

.

و اما

کرونا بود که رفت ...