صبح زيبا مي آيد و بار ديگر مرا براي ديدن سپيده اش بيدار مي كند

بيرون ميام تا دست خنكش رو رو صورتم بكشه

كمي كه آب به صورت ميزنم و دوباره روبروي نسيم خنكش ميايستم

حس خوبي پيدا ميكنم

اولين خطوط نوراني خورشيد رو ميبينم

و به استقبالش ميرم

گرماي خيلي كمش جاي خنكي صبح رو ميگيره

 و همه وجودم رو گرم ميكنه ...