..:: دل من با دل تو (نوشته هام)

دل من با دل تو

گفتني خيلي داره

دلم ميخواد با دل تو

هميشه آشتيشون باشه

با همديگه بخندو

غصه  باهاشون نباشه

دلم ميخواد كه زندگي

همش به كام تو باشه...

...:: آره انگار ...

آره انگار یه جورایی         پرم از یه حس تازه

انگاری خدا تو قلبم           داره یه خونه میسازه

نگام هر جا كه میوفته        میبینم پر از ستاره ست

حتی هر شاخه خشكی         یه تولد دوباره ست

رو زمین نشستم اما          حس آسمونو دارم

حس پر زدن به سوی        باغ بی نشونو دارم ..

...:: يا علي

بر اوج بودن زيباست...

وقتي گام اول را برداشتم

تا به قله برسم

قله را دست نيافتني پنداشتم

اما وقتي اراده كردم تا گام دوم را بردارم

و آنگاه كه لحظه به لحظه بالا ميرفتم

وقتي از سطح زمين و ارتفاع پست كنده ميشدم

همه چيز را كوچك يافتم

آنروز كه بر بام(قله)ايستادم

هيچكس بزرگ نبود

همه يك اندازه بودند و خيلي ناچيز

ديگر فكر نان نبودم

فكر خانه را هم نميكردم

تنها حسي كه داشتم

دل كندن بود

از اين زمين مرده...

..::آسماني باشيم::..

...:: چقدر سخته !!!

خيلي وقت بود نميديدمت

خيلي وقت بود دلتنگ بودم

خيلي وقت بود  براي ديدنت ثانيه ها را مي دويدم

اما وقتي ديدمت حس غريبي يافتم

چقدر سخته!!!

باز هم طي شدن تا ديداري دوباره...

...::  نردبان خواهم ساخت  !!

 

كاش ميشد.. نردباني باشد

كه هر از گاه از آن

بالا بروم تا اوج ...

و چه زيباست ..نردبان سهراب

نردبان از سر ديوار بلند ،صبح را روي زمين مي آرد.

پشت لبخندي پنهان هر چيز

روزني دارد ديوار زمان،كه از آن،چهره من پيداست.

چيزهايي هست،كه نمي دانم.

مي دانم ،سبزه اي را بكنم خواهم مرد.

مي روم بالا تا اوج،من پراز بال و پرم .

من پر از نورم و شن.

و پر از دارو درخت.

پرم از راه،از پل ،از رود،از موج.

پرم از سايه برگي در آب

                  چه درونم تنهاست ..

... ::  پرواز كنيم !!


پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و
گفت : اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت !!!