...: زندگی شاید!! (باز از معدود اشعار خودم)
زندگي شايد،در همين نزديكي ست
آنسوي پرچين ها
آنسوي پرچين باغي ست
با درختان گيلاس
شاخه هاشان پُر بار
قطعه اي از ماه است
آمده روي زمين
قطعه اي نوراني با جلايي زيبا
مي نوازد دل را
عصر آن روز كه من
گذرم آنسوي پرچين افتاد
سنگ شد ثانيه ها
و زمان از تب و تابش كم شد
كشتي خاطره هايم انگار
لنگر انداخته بود
و مرا در دل آن باغ به خود غرق نمود
آري اينجا انگار
وسعتي از درياست
با درختاني پُرٍ از مرواريد
مانده ام !تا چه كنم!
چندي از گيلاس خورم؟
لذت از باغ برم؟
نه ! كه من نآمده سيراب شدم...

..... من آن ناخوانده آوازم