امشب شهر خيلي تاريك بود...تاريك تاريك(برق رفته بود).وقتي پياده با عماد برميگشتيم خواستم زمزه كنم آخه اين تاريكي برام تازگي نداشت.بهم گفت شعر نگي ها..آخه نمي خواست اونم الهام بگيره.ولي تو دلم ...

سر به گريبان

دلي سوخته !

چشم در انتظار ..

افروخته

پنجره ي بسته

هواي كهنه

كنج اتاق...

با تاريكي نشسته

فكر ميكنه

دنياش همين اتاقه

كه صبح پاشه..با غصه هاش بسازه!

شب ها، اگه شانس بياره ،بخوابه!

.

.

يادش بخير

يه روزايي...

همووون...اون!

دلداريمون ميداد...

ميخندوندمون...

حالا چرا؟؟

راستي چرا مسلمون؟؟

.

.

چيزي نگفت!!

وقتي كه خواستم برم..فهميدم!

توي چشاش

تكه ي ابري پر زد..